.::خاطرات سکسی من ::.

Friday, September 03, 2004

رادیاتور

هميجوری که رو زمين دراز کشيده بودم کم کم داشت خوابم ميبرد.نميدونم چی باعث شد که يهو از خواب پاشم.اصلا حال نداشتم حتی چشمامو باز کنم.تا اومدم اين دست اون دست شم يهو چشمم ناخوداگاه افتاد به داداشم که کنار من نشسته بود.اومدم سرمو بيارم بالا که بش بگم پس چرا نميخوابه که ديدم گردنشو کامل چرخونده اونور و چشماش داره از حدقه در مياد.اين مسئله اونقدر يجوری بود که منو کنجکاو کرد ببينم چيو با اين دقت داره ميبينه.آروم سرمو آوردم بالا که بتونم اون چيزيو که اون داره ميبينه منم بتونم ببينم.ولی نشد آخه روشو خيلی کرده بود اونور برای همين منم بايد پا ميشدم ميشستم.وقتی پا شدم اولين کاری که کردم اين بود که نگاه اونو دنبال کنم.همين کارو هم کردم.خودمو خم کردم٫يهو يه چيزی ديدم که باورم نميشد.اصلا خواب در يک لحظه کامل از سرم پريد.وای باورم نيمشد چی دارم می يبينم.چقدر سفيد بود.وای چه خوشگلو گرد بود.تکون که ميخورد مثله ژله تا چند ثانيه بعدش هم ميلرزيد.از بالا تا پايينش يه خط بود که از وسط به دو قسمت تقسيمش کرده بود.بالاش چه قوس خوشگلی داشت.زيرشم که رون شروع ميشد دو تا خط افتاده بود.تمام مدت مثله دنبه ميلرزيد.تکون تکون که ميخورد آدم دوست داشت لاشو باز کنه ببين توش چيه.وای چه چاقالو و دنبه ای بود.از دور که کلشو نگاه ميکردم مثله يه گلابی بود.روش چنجاش کوچولو کوچولو سياه شده بود که معلوم بود يکی محکم گازش گرفته.اون لحظه ميخواستم برم جلو و از پشت هر دوتاشو اول دست بزنم بعد قشنگ دست بمالم روش چون ميدونستم که خيلی نرمه و آدم خوشش مياد دستماليش کنه.ميخواستم برم دو تا دستامو بزارم لاش و آروم لاشو باز کنم.ميخواستم ليسش بزنم و بعد چنتا انقدر محکم بزنم روش که حسابی قرمز شه.وای چقدر خوشم ميومد نگاش ميکرم.کون مامانو ميگم.چه کونی داشت مامانم.چقدر جذابو گوشتالو بود.مامانم رفته بود تو اتاق خودش و يادش رفته بود دور خوب ببنده و پشتش به ما بود و لخت شده بود و داشت شرتشو عوض ميکرد.به دادشم نگاه کردم ديدم اصلا حواسش يه من نيست که منم دارم مثله خودش کون بزرگ لخت مامانو نگاه ميکنم.اومدم يکم جابجا شم که يهو دستم خورد بش و فهميد که منم دارم نگاه ميکنم.تا منو ديد سريع روشو کرد اونورو پا شد که بره تو دستشويی مسواک بزنه.منم اصلا به روی خودم نياوردمو برای اينکه منم بگم مثلا هيچی نديدم پا شدم رفتم تو آشپزخونه که يه چيزی بيارم بخورم.داشتم ميرفتم که مامانم هم از اتاق اومد بيرون و گفت کاراتونو بکنين که بايد بخوابين.اونشب خوابيديم و حدودا يک ماه از اون روز گذشت و اين يک ماه من همش بفکر کون مامانم بودم که اونشب ديده بودم.تا اينکه يروز چون حالم زياد خوب نبود مونده بودم خونه.مامانمم اون روز چون جايی کار داشت سرکار نرفته بود.کاراشو انجام داده بود و برگشته بود خونه و داشت غذا درست ميکرد.تقريبا يک کم که گذشت مامان گفت من ميرم بخوابم.حواست به غذا باشه.منم گفتم باشه و اونم رفت تو اتاقش که بخوابه.من چنبار غذا رو هم زدمو داشتم تلويزيون ميديدم که دوباره چيزايی که اونشب ديده بودم يواش يواش اومد به ذهنم.هر چی خواستم حواسمو پرت کنم ولی نميشد.هی رومو ميکردم اونور ولی نا خوداگاه چشمم ميفتاد به اتاق مامانم.اون کون سفيد که يه تکون که ميخورد همش ميلرزيد و اون خط وسط کون مامانم داشت کم کم ديونم ميکرد.کسيم خونه نبود برای همين خيلی بيشتر دلم ميخواست به مامانم فکر کنم.يه لحظه اون قوس کمرش و خط زير کونش اومد جلوی چشمم که باعث شد ديوونگيم چند برابر بشه.ديگه کنترلم دست خودم نبود.تو اين يک ماه خيلی به لای پای مامانم فکر کرده بودم ولی اينبار فرق داشت.ديگه نميتونستم حتی سرجام بشينم.پاشدم وايسادم و فکر کردم ببينم به چه بهمنه ای حداقل ميتونم وارد اتاق بشم شايد بتونم يه کاری بکنم.يذره اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم به رادياتور اتاق افتاد و سريع يه فکری بسرم زد.آروم آروم رفتم سمت رادياتور و درجشو تا آخر زياد کردم.اينکارو کردم که هوای اتاق مامانم حسابی گرم بشه و پتو رو بزنه اونور و من بتونم بدنشو ببينم.تقريبا نيم ساعت طول کشيد وهمينطور هم شد.مامانم تو خواب ناخودآگاه پتو رو زد اونور.نزديکتر شدم که بتونم خوب ببينم.طبق عادتی که داشت موقع خواب دستاشو کامل باز کرده بود و پاهاشو يکيشو معمولی دراز کرده بود ولی اون يکيرو باز کرده بود.آخ جون چه جوشگل بود.ولی اين کافی نبود ميخواستم بيشتر ببينم.به پاهاش نگاه کردم ديدم دامن خوابش تا بالای زانوهاش اونده بالا و روناش از زيره اون دامن قشنگ قابل تصور بود.بالاترو نگاه کردم ديدم خط سينشم معلومه٫گردنشو تو خواب کج کرده بود و سينش تا اونجايی که قلمبگی سينه شروع ميشه زده بود بيرون.به شيکمش نگاه کردم ديدم چيزی معلوم نيست ولی دامنش رفته بود لای پاش و فرو رفتگی کسش رو قشنگ ميشد ديد.ديگه واقعا کنترل خودمو از دست داده بودم.رفتم پايين تخت که اگه بشه لای پاشو ببينم.آروم آروم دولا شدم.وای اصلا باورم نميشد چی دارم ميبينم.از لای پاش شرتش يذره معلوم بود.لای پاش يکم مو داشت که معلوم بود موهای اطراف کسشه که اينجوری از دور شرت تنگش اومده بود بيرون.چيزه زيادی معلوم نبود ولی ديدن خط لای پاش خيلی سخت نبود.اومدم سرمو بيشتر خم کنم که ناخوداگاه دستم اروم خورد به پاش.اونم يلحظه بيدار شد ولی دوباره خوابش برد.ايندفعه که خوابيد پاهاشو جمع کرد و به پهلو پشت به من خوابيد.کونش قلمبه قشنگ زد بيرون.دستاشو گذاشته بود لای پاش برای همين لای پاش يکم باز شده بود و من قلمبگی کسش رو ميتونستم ببينم.اون کون چاق و لرزونش چنان زده بود بيرون که من اصلا اختيار خودمو از دست دادم و در يک لحظه تصميم گرفتم به هر بهونه ای شده حداقل پيشش دراز بکشم.خيلی بی سرو صدا يه پامو آوردمو بالاو رفتم رو تخت و پيشش دراز کشيدم.فاصلم باهاش خيلی کم بود ولی من ميخواستم بچسبم بش.لای پاشو نگاه کردم ديدم يکم بازه.دستمو خيلی آروم بردم سمت لای پاش.کونش چنان قمبل کرده بود به طرف من که دستم سريع رسيد بش.دستمو تا جايی که ميتونستم باز کردمو آروم گذاشتم روی کونش.تا من اين کارو کردم ديدم کونشو چنتا تکون داد و لای پاشو يکم بيشتر باز کرد.منم که ديدن اينجوريه کونشو شروع کردم مالوندن و آروم دستمو بردم سمت لای پاش که باز کرده بود.انگشت وسطی دستمو بردم جلوتر و اول با اون سعی کردم دستماليش کنم.انگشتمو از روی همون چيزی که پوشيده بود گذاشتم رو کسش.ديدم هيچ واکنشی از خودش نشون نميده.همونجور پشتشو به من کرده بود و فقط کونشو بيشتر به سمت من داد بيرون که من راحتتر بتونم باش بازی کنم.ديدم بهتره که به بدنه لختشم دست بزنم.دامن خوابشو که حالا ديگه تا بالای روناش اومده بود بالا رو گرفتمو دستمو آروم بردم زيرش.چه رونای گوشتی داشت.آدم خوشش ميمود باش بازی کنه.دستمو کامل بردم زيره دامنشو سعی کردم که هر جوری که شده از روی شرتش دستمو به کسش برسونم.اونم انگار فقط منتظر همين کاره من بود.پاشو سريع جمع کرد که دست منو لای پاش بيشتر حس کنه.منم که ديدم اونم خوشش اومده از اين کار خودمو از پشت محکم چسبوندم بش.وای چه کون نرمی داشت.کيرم رفته بود لای پاش.انقدر کونش نرمو گوشتالو بود که من هر چی خودمو بش بيشتر فشار ميدادم بيشتر ميرفت تو.ديدم دستاشو آورد عقب و خودش لای باسنشو برام باز کرد که ماله منو بيشتر لای پاش حس کنه.ديگه دامنشو کامل کشيدم بالا و از روی شرتش دستمو گذاشتم روی کسش.معلوم بود که خود کسش اصلا مو نداره چون خيلی راحت ميتونستم خط کسشو حس کنم و بمالم.ديدم برگشت.چشماشو بسته بود و حتی برای يه لحظه هم باز نکرد.تا برگشت کيره منو گرفت و سعی کرد از همون روی شلوار بماله دور کسش.پتو رو کشيد رو خودش که راحتتر بتونيم خوش بگذرونيم.خودش پاهاشو آورد تو سينش و شرتشو از پاش دراورد و انداخت اونور تخت.تا اومدم بگم کرستتم در بيار من ميخوام پستوناتم ببينم ديدم خودش موهاشو باز کرد و به من اشاره کرد که لخت شو.پاشد نشست و کرستشو دراورد.منم شلوارو شرتمو دراوردم و تا سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به پستوناش.وای چه آويزون بود.نوکش قهوه ای بود و هردوتاش داشت ميلرزيد.چه سينه های بزرگ و جذابی داشت.اومدم دست بزنم به سينه های لختش که ديدم پتو رو داد بالا و رفت زيره پتو.حس کردم کيره منو داره چنگ ميزنه.موهاشو گرفتم و از همون بالا دستمو بردم جلوش که سينه هاشو بگيرم تو مشتم.خودشو يکم داد بالا که من بتونم اين کارو بکنم.کمرشو که تکون ميداد کل پتو تکون ميخورد از بس که کونش بزرگ بود.آخ جون مامانمو لخت کرده بودم.نميدونستم از کجاش شروع کنم.انقدر با ماله من خوب بازی ميکرد که خود به خود چشمام بسته شد.خيلی کيف ميداد.همون پايين سعی ميکزدم انگشت پامو بمالم به لای پاش ولی خوردنش انقدر حرفه ای و خوب بود که گذاشتم خوب بخوره برام.چشمامو کاملا بسته بودم و داشتم حسابی کيف ميکردم که يهو احساس کردم يکی داره مارو نگاه ميکنه.اول بروی خودم نياوردم ولی لحظه به لحظه بيشتر حس ميکردم که يکی ديگه هم اينجاست که داره مارو نگاه ميکنه.جرئت اينکه چشمامو باز کنمو نداشتم.خواستم بزنم به شونه های مامانم که حداقل اون ببينه چه خبره ولی اين کارم نتونستم بکنم.با خودم گفتم حتما زده به سرم و سعی مردم هواسمو بيشتر به بدنه لخت مامانم که زيرم بود فکر کنم ولی نميشد.يذره هم ترسيده بودم که اگه اين حس واقعی باشه اونوقت چی. ولی برای اينکه از شرش خلاص شم بايد چشمامو باز ميکردم.آروم يچشممو باز کردم که ببينم آخه کی داره ما رو نگاه ميکنه.اينور که هيچی معلوم نبود برای همين مجبور شدم هر دو تا چشمامو باز کنم.همين کارو هم کردم و وقتی اونور دم درو نگاه کردم ديدم داداشم داره مارو قشنگ نگاه ميکنه.اصلا اون لحظه نميدونستم چيکار بايد بکنم.ديدم داداشم داره مارو نگاه ميکنه و قبل از اينکه من بخوام فکر کنم که چيکار بايد بکنم ديدم داره رونای لخت مامانو که از زيره پتو بيرون بودو نگاه ميکنه.پس فهميدم که فکر بدنه لخت مامان و اينکه مامان الان داره زيره اين پتو برای من چيکار ميکنه حواسشو حسابی پرت کرده.منم که ديدم اين بهترين موقعيته سريع بش اشاره کردم توهم بيا پيش ما.سر مامانو گرفتم و با موهاش سرشو بالا پايين ميکردم و پشتشو براش ميماليدم که هم يوقت سرشو بالا نياره ببينه منو دادشم ميخواييم دوتايی با هم جرش بديم و هم اينکه داداشمو بيشتر حشری کنم که راحتتر به ما ملحق بشه.بش اشاره کردم بدو ديگه.اونم رفت اونور تختو سريع شلوارو تی شرتشو دراورد و با اشاره دست من اومد رو تخت.چون يکم سريع اومده بود رو تخت برای همين تخت يک لحظه تکون خورد و باعث شد که مامانم بفهمه يکی اومده رو تخت.اون موقع من خيلی ترسيدم .سريع دست مامانو گرفتم ولی دست منو پس زد.اومد بالا و پتو رو قشنگ زد کنار.تا داداشم رو هم پيش ما ديد به دوتامون نگاه کردو گفت:شما دو نفر من ينفر! ولی خودم هر دوتاتونو حريفم مامانيا.اينو گفتو رفت سروقت شرت داداشمو کونشو لخت يهو کرد طرف صورت من.وای چی ميديدم.کون مامانم کامل جلوم باز شده بود.وای اين همون کونی بود اين همه وقت فقط بهش فکر ميکردم.سرمو يکم بردم عقبتر که خوب بتونم ببينم.خيلی دوست داشتم کسشو هم ببينم ولی انقدر کونش نرمو گوشتالو بود که اصلا کسش معلوم نبود.دستامو آوردم بالا و لای باسنشو باز کردم.عجب کس خوشگلی داشت.درست حدس زده بودم٫خود کسش هيچ مويی نداشت ولی دورش يکم مو داشت.چوچولش از لای کسش زده بود بيرون و وقتی با دوتا انگشتام کسشو از لای پاش باز کردم تونستم توی کسش رو هم خوب ببينم.صورتی بود و انقدر خيس شده بود که آب کسش ريخته بود لای پاش.بالاترو نگاه کردم ديدم سوراخ کونشه.خيلی تنگ نبود و راحت ميشد حدس زد که مامانم کونم زياد داده.داشتم با دقت کوسو کون لخت مامانمو از نزديک نگاه ميکردم که ديدم مامانم برگشت سمت من و گفت داداشتم ميخواد ببينه از کجا اومده بيرون ولی من بش گفتم که بهتره تو و داداشت باهم يچيزی بکنين توش که حس کنين از کجا اومدين.اينو گفتو برگشت و دوباره کونشو کرد به من ولی اينبار رفت پايين تر که کيرمو خودش بتونه بکنه تو کسش.من تا اومدم کونشو رو شيکمم ببينم ديدم کير منو گرفتو يهو کرد تو کسش.وای چه کس خيسی داشت.سوراخ کسش يکم گشاد بود ولی اون بدن بی موی دنبه ايش چنان بالا پايين ميپريد رو کيره من که ميخواستم داد يزنم از لذت.داداشمو نگاه کردم ببينم اون داره چيکار ميکنه.ديدم اونم سرشو برده لای پای مامانم و همين جور که کير من تو کس مامانمه داره با بالای کس مامانم بازی ميکنه.سعی ميکرد چوچولشو از لای کسش بکشه بيرون و لای انگشتاش فشارش بده.چند دقيقه اين طوری گذشت که ديدم مامانم کير منو دراورد و زانو زد رو زمين و کونشو کرد به طرف داداشم که يعنی کيرتو از عقب بکن تو سوراخ کسم.داداشم هم سريع پاشدو کمر مامانمو گرفتو کيرشو چنان محکم کرد تو که مامانم يه جيغ کشيدو دست منو گرفتو گذاشت رو سينه هاش و اروم در گوشم گفت : سينه هامو بمال عزيزم.جفت سينه هاشو گرفتمو شروع کردم با نوک قهوه ای و شق شده سينه های مامانم بازی کردن.چه پستونايی داشت.چون پستوناش جلوش آويزون شده بود با هر باز تلمبه زدن داداشم سينه های مامانم هم باش جلو عقب ميرفت.دستمو بردم پايين که همينطور که داداشم داره از عقب مامانمو ميکنه منم از اين پايين با کسش بازی کنم.چون خيلی با حرص دستمو بردم لای پاهاش ٫مامانم بهم نگاه کردو گفت توهم ميخوای کيرتو بکنی تو يه سوراخ مامان آره؟‌ اينو گفت ولی منتظر جواب من نشد.شونهامو گرفت و يکم به سمت پايين فشار داد.رفتم پايينو زيرش خوابيدم.ديدم مامانم که به سمت داداشم قمبل کرده بود برگشتو به داداشم گفت:به داداشت کمک کن که بتونه اون سوراخ مامانم پر کنه و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد که سوراخ کونش بيشتر باز بشه و من راحتتر بتونم کيرمو بکنم تو کونش.داداشم يکم رفت عقب تر و من پاهامو از لای پای مامانو داداشم رد کردم و سعی کردم کيرمو يجوری بکنم تو سوراخ کون مامانم.اولش يکم طول کشيد تا سوراخشو قشنگ پيدا کنم ولی بالاخره پيدا شد.دستمو بردم زير و از آب کسش ماليدم به دور سوراخ کونش.هر ۴ تا انگشتمو تا ته کردم تو کس مامانم و آب کسشو همه آوردم بيرون و دوتا از همون انگشتامو کردم تو سوراخ کونش که قشنگ ليز بشه.همينطور که داشتم با سوراخ کونش ور ميرفتم ديدم داداشم لای پای مامانو باز کرده و داره کسشو قشنگ از نزديک ميبينه.يهو مامان گفت :‌زود باش ديگه٫لفتش بدين پاميشم شرتمو ميپوشما.اينو گفت و کون لختشو قشنگ چنبار اينورو اونور کرد و خودشو برای جر خوردن آماده کرد.من که ديدم به اندازه کافی سوراخ کونشو قشنگ خيس کردم براش کيرمو گرفتمو آروم کردم تو.اولش سخت ميرفت ولی مامانم انقدر لای پاشو باز کرده بود که کيرم يهو تا ته رفت تو کونش.ديگه آخو اوخه مامانم حسابی درومده بود که تا داداشمم کيرشو از عقب کرد تو کسش ديگه دادو فرياد مامان رفت بالا.چنان جيغ ميزد و آخو اوخ ميکردو اين بالشو پتو رو با دستاش چنگ ميزد که باعث ميشد من کيرمو بيشتر و سريعتر بکنم تو کونش.من که کيرمو در مياوردم٫داداشم کيرشو ميکرد تو کسش و اون که کيرشو در مياورد من کيرمو ميکردم تو کونش.ديگه کامل داشتيم جرش ميداديم.مامانم فقط ميگفت:آخ جون٫خوشم مياد٫يه کير تو کونم٫يه کيرم تو کسم٫وای چه خوبه٫خوشم مياد٫کير کير من کير ميخوام٫کير کلفت ميخوام که جرم بده٫پارم کنه٫وای ....من اينارو که ميشنيدم وحشيانه تر ميکردمش.به داداشم نگاه کردم و گفتم بيا جاهامونو عوض کنيم.مامانم تا شنيد که ما ميخواين کيرامونو حتی برای يه لحظه از تو کس و کونش در بياريم داد زد : نـــه ٫در نيارين کيراتونو٫مامان تازه داره بش خوش ميگذره ولی اينبار ما به حرفش گوش نداديم و خيلی سريع جاهامونو عوض کرديم.با اون کون کردنيش چنان قمبلی به سمت من کرده بود که ميشد تا توی کسشو تا ته ديد.لای کسشو باز کردمو کيرمو آروم کردم تو سوراخ صورتی کسش و داداشمم خودش کيرشو کرده بود تو کون مامانم.با دستم محکم ميزدم زيره کونشو کيرمو تا ته ميکردم تو و در مياوردم.جای همه انگشتام رو کون مامانم مونده بود.ديگه داشت فرياد ميکشيد.دوسه بار که کيرمو بيرحمانه کردم تو کس مامانم٫چنان از ته گلو جيغ کشيد و آخ گفت که من يلحظه دلم براش سوخت ولی با خودم گفتم اين اگه خوشش نميومد که لای پاشو انقدر باز نميکرد که کسش اينجوری يزنه بيرون٫پس بذار جرش بدم٫پارش کنم.انقدر با شدت خودمو جلو عقب ميکردمو کيرمو ميکردم تو و در مياوردم که احساس کردم آبم ديگه داره مياد.برای اينکه بيشتر کيف کنم خودمو يکم کج کردم که پستوهای مامانمو هم بتونم ببينم که با ريتم تلتبه زدنه من ميجنبه و جلو عقب ميره.به پستوناش که نگاه کردم ديگه احساس کردم آبم واقعا داره مياد.کيرمو از تو کس جر خورده مامانم دراوردم و گذاشتم لای خط کونش.آبم خودش اومد و همشو ريختم رو کونش.ديدم مامانم از حال داره ميره.به داداشم نگاه کردم ديدم اون هنوز داره مامانو از کون ميکنه.منم برای اينکه همه بشون بيتشر خوش بگذره دولا شدم و با دستم کس مامانمو مالوندم.چوچولش همش زده بود بيرون.آب کير خودمو ديدم که با آب کس مامان قاطی شده بود.اين صحنه رو که کون مامانم به سمت من قمبل کرده بود و کسش ار لای پاش قلمبه زده بود بيرون و من داشتم با چوچولش ور ميرفتم رو خيلی دوست داشتم.همه انگشتامو تا ته کردم تو کسش و داشتم اون تو بازو بسته ميکردم که ديدم مامانم يه جيغه بلند از ته گلو کشيد و بی حال افتاد رو داداشم.سريع به کسش نگاه کردم ديدم علاوه بر اون آبهايی که تا حالا از کس مامانم اومده بود بيرون يه آب ديگه هم داره مياد بيرون.فهميدم ارضاء شده و اين آب کسشه.دهنمو بردم جلوتر و با زبونم آب کسشو ليس زدم.وای چه داغ بود.هم داغ بود هم ترش.برای اينکه ديگه خيلی بش خوش بگذرونم همونجا آب کسشو براش دور کسش ماليدم.کير داداشم رو هم ميديديم که ميرفت تو سوراخ کون مامانمو در ميومد.سوراخ کونش چنان بازو بسته ميشد که من اصلا باورم نميشد که اون سوراخ کوچولو وقتی کير بخواد توش بره تا اونقدر ميتونه باز بشه.به داداشم نگاه کردم ديدم داره مثله خر تلمبه ميزنه و اصلا به اينکه مامانم حسابی جر خورده و افتاده روش اهميتی نميده.داداشم هی ميگفت:چه کونی٫چه کس گشادی٫من کون چاق و گوشتالوی مامانو دوست دارم.مثله اينکه اونم داشت آبش ميومد.آره داشت آبش ميومد چون کون مامانمو داد بالا و کيرشو دراورد که آب کيرش نريزه تو سوراخ کون مامانم.کيرشو همون لای پای مامان گذاشت و آبش که اومد هموشو ريخت همون لای پاش.به لای پای لخت پاره شده مامانم و به سوراخاش که جر خورده بود نگاه کردم و ديدم که آب هر سه تامون باهم قاطی شده.آب کير منو آب کس مامانمو آب کير داداشم همه باهم کاملا قاطی شده بود.پاشدم وايسادم که مامانمو لخت از بالا ببينم که داره با بيحالی و از روی درد زير لب آخو اوخ ميکنه که يهو يه چيزی حواسمو بخودش پرت کرد.يذره دقت کردم و بو کشيدم ديدم بوی غذاست که مثلا من بايد حواسم بهش ميبود.از تخت پريدم پايين و دويدم سمت آشپزخونه که به داده غذا برسم و تو اين مسير به اين فکر ميکردم که الان اگه مامانم بگه پس چرا غذا سوخت بش چی بگم.

کردن زن دایی دوستم

این قضیه که میخوام تعریف کنم مربوط به شش سال پیش که من سال اول دانشگاه بودم هست من در رشته عمران دانشگاه اصفهان قبول شده بودم البته دانشگاه ازاد.بنا براین مجبور بودم یه خونه پیدا کنم برای اینکه هزینه بالا نره باید یه همخونه پیدا میکردم که پس از جستجو موفق شدم هادی رو پیدا کنم که اتفاقا همشهری از اب در امد اون هم رشتش عمران بود خلاصه کلاسها شروع شد و ما با هم خیلی اخت شده بودیم .اواخر ترم بود که ما برای اینکه درسهای عقب مونده رو بتونیم بخونیم و خودمونو برسونیم شروع کردیم به پیدا کردن جزوه از اینور و اونور یه روز پس از این اینکه فهمیدیم که جزوهای که ما میخواهیم دست کیه قرار شد که بریم و ازشون جزوه رو بگیریم البته اونها از دوستان دانشگاهی ما بودند که مثل ما یه خونه اجاره کرده بودند قرار شد که شب یکی از ما بریم و ازشون جزوه رو بگیریم خلاصه غروب دوستم هادی حاضر شد که بره اونجا و گفت که برای شب میخواد اونجا بمونه و فردا میاد .منهم قبول کرم و اون رفت. شب ساعت تقریبا هشت و نیم یا نه بود که دیدم در میزنند رفتم در رو باز کردم دیدم یه خانمی چادری جلوی در وایستاده سلام کرد و گفت منزل اقا هادی همینجاست گفتم بله گفت من زن دایی هادی هستم خودش نیست گفتم نه رفته خونه یکی از دوستامون احتمالا میاد حالا شما تشریف بیارین تو گفت مزاحم که نیستم گفتم نه بعد اومد بالا گفت که من دبیر هستم و برای یه اردو چند روزه بچه هامونو اوردیم اردو وقتی داشتم می اومدم مادر هادی یه خورده خرت و پرت داد که بیارم واسش و یه سری بهش بزنم گفتم خواهش میکنم لطف دارین . سرتونو درد نیارم یه خورده باهم صحبت کردیم که گفت پس چرا نیومد گفتم والا هادی گفت شاید شب اونجا بمونم گمونم موندگار شده اونجا متاسفانه تلفن هم ندارن که بگم بیادگفت پس من رفع زحمت میکنم میشه یه اژانس بگیری واسم گفتم نه چه مزاحمتی شب اینجا بمونید هادی اگه بفهمه ناراحت میشه خلاصه بعد از یه خورده تعارف قرار شد که بمونه داشتیم اماده خوابیدن می شدیم که سراغ دستشویی رو گرفت و رفت دستشویی دو سه دقیقه شد که یهو برق رفت و چون فشار اب کم بود وقتی برق میرفت و پمپ از کار می افتاد اب به سختی بالا می اومد که دیدم ریحانه خانم (زن دایی هادی) صدام میزنه رفتم دم در دستشویی گفت که اب بالا نمیاد چیکار کنم گفتم اگه میشه افتابه اب رو بدین برم از پایین اب بیارم در رو باز کرد و افتابه رو داد به من چون برق رفته بود و همه جا کاملا تاریک بود حتی با اینکه در رو کامل باز کرده بود نمیتونستم بدنشو ببینم رفتم از پایین براش اب اوردم گفتم ریحانه خانم اب اوردم گفت دستت درد نکنه بزارش تو من هم در رو باز کردم که بزارم تو همین که اومدم افتابه رو بزارم پایین یهو برق اومد که نا خوداگاه چشمم افتاد به کون سفیدش تمام تنم شروع کرد به لرزیدن اون هم سریع بلند شد و شلوارشو کشید بالا من معذرت خواهی کردم و اومدم بیرون وقتی اومد بیرون اصلا به روی خودش نیاورد من هم همینطور . رفتیم دراز کشیدیم که بخوابیم البته با فاصله که بعد از حدود نیم ساعت گفت رامین گفتم بله گفت اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی گفتم چی گفت اون لحظه ای که منو تو دستشویی دیدی چه احساسی بهت دست داد .گفتم نمیدونم تا حالا با همچین صحنه ای روبرو نشده بودم گفت میخوای تا صبح با همچین صحنه هایی روبرو بشی گفتم منظورت چیه گفت یعنی دوست داری بیام بغلت .دیگه دوزاریم افتاده بود یارو امشب کیر میخواد گفتم یه شرط داره گفت چیه گفتم من بیخودی خودمو خراب نمیکنم اگه حاضر میشی که ابمو تو کست خالی کنم باشه ساکت شد و چیزی نگفت بعد از یه دقیقه گفت باشه حاضرم تا اینو کفت سریع لحافمو کنار زدمو رفتم طرفش بغلش کردم تنش گرم بود معلوم بود خیلی حشری شده بود لباساشو از تنش در اوردم شروع کردم به خوردن پستوناش اه و نالش بلند شده بود که منو کنار زد و اومد روم و کیرمو به دهن گرفت دیگه داشتم دیوانه میشدم احساس کردم به همین زودی داره ابم میاد بهش گفتم که کیرمو ول کرد رفتم و ابمو تو دستشویی خالی کردم و اومدم گفت تو میخواستی بریزی تو کسم گفتم حالا کجاشو دیدی دو تا پاهاشو گذاشتم رو دوشم و کونشو یه مقدار اوردم بالا و یواش یواش گذاشتم تو کسش اولش یه خورده تنگ بود که مجبور شدم بیارم بیرون بعد دوباره گذاشتم توش که ایندفعه هر چی دستو پا زد بیرون نیاوردم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت جیغ میکشید و میگفت ولم کن پشیمون شدم نمیخوام گفتم دیگه دیر شده حیفه کس به این قشنگی من یه بچه ازش نداشته باشم محکم بغلش کردم تلمبه زدنمو ادامه دادم تا اینکه ابم اومد و همون جوری که بهش گفته بودم ابمو تو کسش خالی کردم فهمیده بود که ریختم تو کسش هی داد میزد بیشرف زندگیمو خراب کردی حالا من چیکار کنم همون جور که محکم بغلش کرده بودم گفتم خودت اول قبول کردی دیگه حرف حسابت چیه گفت حالا اگه من حامله شدم کی جوابمو میده گفتم غصه نخور یه جوری وانمود کن از شوهرت حامله شدی اگر هم نشد فوقش عقدت میکنم که دیگه گریه کردن رو شروع کرد گفت ولم کن میخوام برم دستشویی گفتم نه ممکنه هر چی ریختم تو رو بریزی بیرون بزار خوب بره تو . بعد از دو سه دقیقه ولش کردم رفت دستشویی و بعد لباساشو پوشیدو دیگه باهام حرف نزد . صبح زود دیدم پاشده داره میره با اکراه گفت من دارم میرم این وسایلی که اوردم رو میدی به هادی و حرفی از اینکه من شب اینجا موندم نمیزنی و میگی وقتی دید نیستی وسایلتو داد و رفت. گفتم از بابت قضیه دیشب ببخشید دست خودم نبود گفت خدا خدا کن که کسی چیزی نفهمه والا روزگار هردومون سیاه میشه گفتم میدونم از دستم ناراحتی اگه میشه شماره تلفنتو بده تا از وضعت اگاه بشم من خودمم دلم شور میزنه گفت اون موقعی که داشتی کیفتو میکردی باید فکر اینجارم میکردی گفتم حالا کاریه که شده بعد با بی میلی شمارشو نوشت و داد اینو گفت و رفت چند ساعت بعد هادی اومد و من وسایلشو بهش دادم و همون جوری که زن داییش گفته بود بهش گفتم و قضیه تمام شد بعد از یک ماه زنگ زدم خونه زن دایی ریحانه خودش گوشی رو ورداشت سلام کردم اول نشناخت گفتم من رامین هستم گفت بگو بلای جونت هستم میدونی چقدر جون کندم تا تونستم شوهرمو قانع کنم که بچه اونه گفتم راستی راستی حامله شدی گفت پس چی الان یک ماهه که دارم بچه تو هوسباز رو بزرگ میکنم . دیگه نمیتونستم حرفی بزنم هم ترس و احساس گناه ورم داشته بود هم از یک طرف یه جورایی خوشحال بودم که دارم یه جورایی پدر میشم .خلاصه بعد از هشت ماه بچه به دنیا امد پسر بود و تعداد بچه هاش سه تا شده بود اون هم دیگه راه حامله شدنشو بست بعد از اینکه درسم تموم شد و به شهر خودم برگشتم رفتم سراغش بعد از یه مدتی تونستم از دلش در بیارم و دوباره قضیه اون شبو یادش بیارم و خلاصه راضیش کردم که رابطمو باهاش که حالا مادر بچمه ادامه بدم الان دیگه با خیال راحت ابمو میریزم تو کسش چون دیگه بستست

چوچول زن عمو

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سکس با زن عموم میشه.یه روزمن رفته بودم خونه عموم.انروز عموم رفته بودماموریت وتوخونه من بودم باپسرعموم ودخترعموم ووزن عمو.خلاصه اون شب بااصرارپسرعموم شب موندم خونه اونا.(ازقبلم من بازن عموم شوخی داشتم ولی زیادبهش فکرنمی کردم)اون شب موقعی که زن عموم می خواست سفره شاموپهن کنه وقتی میخواست دولا شه وبشقاب وبذاره رو سفره طوری خم میشدکه من میتونستم سینه هاشو ببینم.واقعا سینه های با حالی داشت.دو سه بار همبنطوری خم شد تا یه چیزی بذاره سفره منم همش سینه هاشودید می زدم وزن عمومم فهمیده بود که دارم سینه هاشو دزدکی نگاه میکنم.خلاصه شامو خوردیم ومنم کمک می کردم تا سفره روجمع کنیم وبشقابارو به اشپزخونه می بردم.وقتی که رفتم آشپزخونه زن عموم موقع رد شدن عمدا کونشو به کیرم مالوند که مثلا متوجه نشدم.دوسه بار اومدو همین کارو تکرارکردوبعد بهم نگاه میکردو به طور خاصی نگاه میکردومیخندید.خلاصه بعدش من رفتم اتاق پسرعموم.یه کم با پلی استیشن بازی کردیم بعد ساعت حدود 1:30 شب بود که جاهامونوانداختیم وخوابیدیم زن عمومم جاشوانداخت تو اون بکی اتاق که دستشوئی هم کنارش بودپسر عموم مثل خر خوابیده بودودخترعمومم خیلی وقت بود رفته بود بخوابه.بعد اینکه همه خوابیدن من اصلا نمی تونستم بخوابم.کیرم بد جوری شق شده بودوداشت از شقی می ترکیدومنم همش داشتم به اون صحنه هایی که اتفاق افتاده بودفکرمی کردم.دیگه داشتم دیونه میشدم.دیدم که اینطوری نمیشه.تصمیم گرفتم برم دستشوئی ویه جق بزنم.اگه نمیزدم از شق درد میمردم.خلاصه رفتم دستشوئی موقع رفتن دیدم که زن عموم هنوز نخوابیده وداره منو نگاه میکنه.ما بی خیال شدیمو رفتیم دستشوئی.خواستم که جق بزنم ولی یکدفعه نظرم عوض شد.با خودم فکر کردم که شانسمو امتحان کنم وبرم بیرون شایدتونستم یه کاری کنمو به این کیر بیچاره یه حالی بدم.رفتم بیرون دیدم زن عموم نخوابیده وداره منو نگاه میکنه.وقتی که دید من هنوز نخوابیدم بهم گفت:چیه چی شده خوابت نمیاد.منم گفتم بیخوابی زده به سرم نمی تونم بخوابم.بعدش خندیدوگفت:ای شیطون نکنه داری به چند ساعت پیش فکر میکنی.منم خندیدمو گفتم:چی بگم شاید.بعدش زن عموم گفت:اگه خوابت نمی یاد بیا پیشم با هم حرف بزنیم.منم از خدا خواسته رفتم پیشش.حدود دو سه دقیقه ای چیزی نگفتیم.دیدم که مثل اینکه نمی تونم کاری بکنم.گفتم دیگه مزاحم نشم برم تا شما هم بخوابین.اینو گفتم وخواستم که پابشم زن عموم گفت:کجامیری من میخواستم که با هم بخوابیم.وقتی این حرفو شنیدم یدفعه یه جوری شدم دیگه نتئنستم چیزی بگم گیج شده بودم.زن عموم وقتی منو اینجوری دید یه کم رفت اونطرفتررفتولحافو با دستش باز کرد وگفت:بیا بخوابیم.منم خلاصه رفتم پیشش دراز کشیدم. صدای نفساشو میشنیدم.نفساش خیلی تندتندبود.بعدزن عموم پشتشو به من کرد ودراز کشید.منم هنینطوری به کونش نگاه میکردم که از لحاف زده بود بیرون.یهو کونشو چسبوند به کیرم وخودشو بهم فشار میداد.منم بغلش کردم.بعدش یهوئی یجوری شدم.اضطراب داشتم که نکنه پسر عموم بیدار بشه وهمی چیو ببینه.به زن عموم گفتم که می ترسم یکی بیاد اونموقع بد میشه.زن عموم خندید وگفت:نترس خیالت راحت باشه اونا مثل خر میخوابن بیدار نمیشن.منم یه کم خیالم راحت شد.بعد خودمو محکم بهش فشار دادم وبعد دستمو آروم گذاشتم رو سینه هاش .وای چه سینه هایی دلم میخواست همشو بکنم دهنم تا میتونم بخورم.دیگه حشری شده بودم.برش گردوندم بلوزشو زدم بالا.چشام به سینه هاش افتاد دیگه نتونستم جلم خودمو بگیرم وشروع کردم مثل وحشیا بخوردنش.زن عمومم از شدت خوشی همش اه وناله میکردومیگفت :آخ جون... بخورش گازش بزن همشو بخور.منم همینطوری میخوردم.بعدش زن عموم گفت حالا نوبت منه.رفت پائینو شلوارمو درآورد.یه کم از رو شورتم با کیرم بازی کرد بعد کیرمو در اورد وشروع به ساک زدن کرد.وای دیگه داشتم میمردم.خیلی خوب ساک میزد.وقتی با زبونش سر کیرمو لیس میزد داشتم دیونه میشدم.دیدم که داره آبم میاد.پاشودم شلوارشو در آوردم یه کم با کونش بازی کردم بعدش شورتشو درآوردم وای چی میدیدم یه هلوی چاق وآبدرا.افتادم روش ومثل دیدنه ها براش میخوردم.اونم از هوس ولذت موهامو چنگ میزد.یکم که خوردم دیگه خواستم بکنمش.اونم فهمید که من چی میخوام.خودش لای پاهاشو باز کرد.منم کیرمو گذاشتم تو سوراخه کوسش.بعد یواش یواش هل دادم رفت تو کس گرمو نرمش.بعد شروع به تلمبه زدن کردم.وای چه حالی میداد.دیگه اینجا نبودم .خیلی لذت داشت.زن عمومم از خوشی داشت بیهوش میشد.بعده یه مدت دیگه دیدم داره آبم میاد.بهش گفتم که داره آبم میاد.اونم با یه لحن حشری کننده ای گفت :همشو بریز تو کسم.(البته زن عموم لوله رحمشو بسته بود)یه کم دیگه تلمبه زدم دیدم داره ارضا میشه.منم تندتند تلمبه میزدم تااینکه آبم آومد وهمشو ریختم تو کسش.بعد یه کم دیکه تلمبه زدنو ادامه دادم تا اونم ارضا شد.بعد اینکه هر دو ارضا شدیم افتادم روش ولباشو بوس کردم.واونم از روی خوشی وراحتی منو بو س کرد.بعدش بهم گفت که اولین باری بود که اینطوری ارضا میشده واین عموی کس خل ما فقط به فکر خوذش بوده وخودشو ارضا میکرده ومثل خر میخوابیده.الانم حدوده شش ماهی میشه با زن عموم هر وقت که بتونیم سکس می کنیم