.::خاطرات سکسی من ::.

Friday, September 03, 2004

کردن زن دایی دوستم

این قضیه که میخوام تعریف کنم مربوط به شش سال پیش که من سال اول دانشگاه بودم هست من در رشته عمران دانشگاه اصفهان قبول شده بودم البته دانشگاه ازاد.بنا براین مجبور بودم یه خونه پیدا کنم برای اینکه هزینه بالا نره باید یه همخونه پیدا میکردم که پس از جستجو موفق شدم هادی رو پیدا کنم که اتفاقا همشهری از اب در امد اون هم رشتش عمران بود خلاصه کلاسها شروع شد و ما با هم خیلی اخت شده بودیم .اواخر ترم بود که ما برای اینکه درسهای عقب مونده رو بتونیم بخونیم و خودمونو برسونیم شروع کردیم به پیدا کردن جزوه از اینور و اونور یه روز پس از این اینکه فهمیدیم که جزوهای که ما میخواهیم دست کیه قرار شد که بریم و ازشون جزوه رو بگیریم البته اونها از دوستان دانشگاهی ما بودند که مثل ما یه خونه اجاره کرده بودند قرار شد که شب یکی از ما بریم و ازشون جزوه رو بگیریم خلاصه غروب دوستم هادی حاضر شد که بره اونجا و گفت که برای شب میخواد اونجا بمونه و فردا میاد .منهم قبول کرم و اون رفت. شب ساعت تقریبا هشت و نیم یا نه بود که دیدم در میزنند رفتم در رو باز کردم دیدم یه خانمی چادری جلوی در وایستاده سلام کرد و گفت منزل اقا هادی همینجاست گفتم بله گفت من زن دایی هادی هستم خودش نیست گفتم نه رفته خونه یکی از دوستامون احتمالا میاد حالا شما تشریف بیارین تو گفت مزاحم که نیستم گفتم نه بعد اومد بالا گفت که من دبیر هستم و برای یه اردو چند روزه بچه هامونو اوردیم اردو وقتی داشتم می اومدم مادر هادی یه خورده خرت و پرت داد که بیارم واسش و یه سری بهش بزنم گفتم خواهش میکنم لطف دارین . سرتونو درد نیارم یه خورده باهم صحبت کردیم که گفت پس چرا نیومد گفتم والا هادی گفت شاید شب اونجا بمونم گمونم موندگار شده اونجا متاسفانه تلفن هم ندارن که بگم بیادگفت پس من رفع زحمت میکنم میشه یه اژانس بگیری واسم گفتم نه چه مزاحمتی شب اینجا بمونید هادی اگه بفهمه ناراحت میشه خلاصه بعد از یه خورده تعارف قرار شد که بمونه داشتیم اماده خوابیدن می شدیم که سراغ دستشویی رو گرفت و رفت دستشویی دو سه دقیقه شد که یهو برق رفت و چون فشار اب کم بود وقتی برق میرفت و پمپ از کار می افتاد اب به سختی بالا می اومد که دیدم ریحانه خانم (زن دایی هادی) صدام میزنه رفتم دم در دستشویی گفت که اب بالا نمیاد چیکار کنم گفتم اگه میشه افتابه اب رو بدین برم از پایین اب بیارم در رو باز کرد و افتابه رو داد به من چون برق رفته بود و همه جا کاملا تاریک بود حتی با اینکه در رو کامل باز کرده بود نمیتونستم بدنشو ببینم رفتم از پایین براش اب اوردم گفتم ریحانه خانم اب اوردم گفت دستت درد نکنه بزارش تو من هم در رو باز کردم که بزارم تو همین که اومدم افتابه رو بزارم پایین یهو برق اومد که نا خوداگاه چشمم افتاد به کون سفیدش تمام تنم شروع کرد به لرزیدن اون هم سریع بلند شد و شلوارشو کشید بالا من معذرت خواهی کردم و اومدم بیرون وقتی اومد بیرون اصلا به روی خودش نیاورد من هم همینطور . رفتیم دراز کشیدیم که بخوابیم البته با فاصله که بعد از حدود نیم ساعت گفت رامین گفتم بله گفت اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی گفتم چی گفت اون لحظه ای که منو تو دستشویی دیدی چه احساسی بهت دست داد .گفتم نمیدونم تا حالا با همچین صحنه ای روبرو نشده بودم گفت میخوای تا صبح با همچین صحنه هایی روبرو بشی گفتم منظورت چیه گفت یعنی دوست داری بیام بغلت .دیگه دوزاریم افتاده بود یارو امشب کیر میخواد گفتم یه شرط داره گفت چیه گفتم من بیخودی خودمو خراب نمیکنم اگه حاضر میشی که ابمو تو کست خالی کنم باشه ساکت شد و چیزی نگفت بعد از یه دقیقه گفت باشه حاضرم تا اینو کفت سریع لحافمو کنار زدمو رفتم طرفش بغلش کردم تنش گرم بود معلوم بود خیلی حشری شده بود لباساشو از تنش در اوردم شروع کردم به خوردن پستوناش اه و نالش بلند شده بود که منو کنار زد و اومد روم و کیرمو به دهن گرفت دیگه داشتم دیوانه میشدم احساس کردم به همین زودی داره ابم میاد بهش گفتم که کیرمو ول کرد رفتم و ابمو تو دستشویی خالی کردم و اومدم گفت تو میخواستی بریزی تو کسم گفتم حالا کجاشو دیدی دو تا پاهاشو گذاشتم رو دوشم و کونشو یه مقدار اوردم بالا و یواش یواش گذاشتم تو کسش اولش یه خورده تنگ بود که مجبور شدم بیارم بیرون بعد دوباره گذاشتم توش که ایندفعه هر چی دستو پا زد بیرون نیاوردم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت جیغ میکشید و میگفت ولم کن پشیمون شدم نمیخوام گفتم دیگه دیر شده حیفه کس به این قشنگی من یه بچه ازش نداشته باشم محکم بغلش کردم تلمبه زدنمو ادامه دادم تا اینکه ابم اومد و همون جوری که بهش گفته بودم ابمو تو کسش خالی کردم فهمیده بود که ریختم تو کسش هی داد میزد بیشرف زندگیمو خراب کردی حالا من چیکار کنم همون جور که محکم بغلش کرده بودم گفتم خودت اول قبول کردی دیگه حرف حسابت چیه گفت حالا اگه من حامله شدم کی جوابمو میده گفتم غصه نخور یه جوری وانمود کن از شوهرت حامله شدی اگر هم نشد فوقش عقدت میکنم که دیگه گریه کردن رو شروع کرد گفت ولم کن میخوام برم دستشویی گفتم نه ممکنه هر چی ریختم تو رو بریزی بیرون بزار خوب بره تو . بعد از دو سه دقیقه ولش کردم رفت دستشویی و بعد لباساشو پوشیدو دیگه باهام حرف نزد . صبح زود دیدم پاشده داره میره با اکراه گفت من دارم میرم این وسایلی که اوردم رو میدی به هادی و حرفی از اینکه من شب اینجا موندم نمیزنی و میگی وقتی دید نیستی وسایلتو داد و رفت. گفتم از بابت قضیه دیشب ببخشید دست خودم نبود گفت خدا خدا کن که کسی چیزی نفهمه والا روزگار هردومون سیاه میشه گفتم میدونم از دستم ناراحتی اگه میشه شماره تلفنتو بده تا از وضعت اگاه بشم من خودمم دلم شور میزنه گفت اون موقعی که داشتی کیفتو میکردی باید فکر اینجارم میکردی گفتم حالا کاریه که شده بعد با بی میلی شمارشو نوشت و داد اینو گفت و رفت چند ساعت بعد هادی اومد و من وسایلشو بهش دادم و همون جوری که زن داییش گفته بود بهش گفتم و قضیه تمام شد بعد از یک ماه زنگ زدم خونه زن دایی ریحانه خودش گوشی رو ورداشت سلام کردم اول نشناخت گفتم من رامین هستم گفت بگو بلای جونت هستم میدونی چقدر جون کندم تا تونستم شوهرمو قانع کنم که بچه اونه گفتم راستی راستی حامله شدی گفت پس چی الان یک ماهه که دارم بچه تو هوسباز رو بزرگ میکنم . دیگه نمیتونستم حرفی بزنم هم ترس و احساس گناه ورم داشته بود هم از یک طرف یه جورایی خوشحال بودم که دارم یه جورایی پدر میشم .خلاصه بعد از هشت ماه بچه به دنیا امد پسر بود و تعداد بچه هاش سه تا شده بود اون هم دیگه راه حامله شدنشو بست بعد از اینکه درسم تموم شد و به شهر خودم برگشتم رفتم سراغش بعد از یه مدتی تونستم از دلش در بیارم و دوباره قضیه اون شبو یادش بیارم و خلاصه راضیش کردم که رابطمو باهاش که حالا مادر بچمه ادامه بدم الان دیگه با خیال راحت ابمو میریزم تو کسش چون دیگه بستست

7 Comments:

Post a Comment

<< Home